X
تبلیغات
دلنوشته+علی ضیا و امین نبی اللهی

دلنوشته+علی ضیا و امین نبی اللهی

دلم افسوس و غم دارد/در این اندوه و ویرانی/کمی تا قسمتی ابری/وشاید باز بارانی

یک آپ متفاوت

+ نوشته شده در  89/07/02ساعت 12:55 PM  توسط Mдђ$д   | 

درهای رحمت در حال بسته شدن است.مومنین عزیز،لای در نمونید...

بسم الله الرحمن الرحیم

دینگ دینگ دینگ...

اعلانیه...

در های رحمت الهی در حال بسته شدن است...

مومنین عزیز لای در نمونید...!!!!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

عیدتون مبارک

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

آخ جون....

از این به بعد قراره صبحونه بخوریم.....!!!!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

من بر میگردم

نظر فراموش نشه...

خدا نگهدار..

+ نوشته شده در  89/06/19ساعت 11:30 AM  توسط Mдђ$д   | 

خدایـــــــــا کفر نمی گویم

خدایا کفر نمی گویم... پریشانم ... چه می خواهی تو از جانم..؟! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.... خداوندا اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی... لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر می گویی...نمی گویی؟! اگردر روز گرما خیز تابستان تنت بر سایه دیوار بگشایی و لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری.. و قدر ی آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی و اعصابت برای تکه ای این سو و آن سو در روان باشد.. زمین و آسمان را کفر می گویی..نمی گویی؟! خداوندا تو مسئولی.. خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است...؟! چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است...!!! ....<<<دکتر علی شریعتی>>>....
+ نوشته شده در  89/06/05ساعت 10:58 AM  توسط Mдђ$д   | 

تو دور از سفیدی من نزدیکه سیاهی

چقدر از سفیدی دوری…و من ،چقدر به سیاهی نزدیکم….

هر دو وسیله تحقق یک واژه ایم…

ولی..

چرا؟!

چرا هیچیک به این واژه نمیرسیم…؟

 

درست میگن که یکدست صدا نداره…

ولی دستهای من و تو با یکدیگر غریبه اند…

 

پس…؛بیا برگردیم…پایان این راه،رفتن است…

…….راهی جز برگشت نیست……!!

(این متن توسط من نوشته شده)


()وعلی ضیاء()در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/05/08ساعت 11:9 AM  توسط Mдђ$д   | 

رد پای تو زیر بارون

شاید وقتی تو می رسی نباشم ، که دستاتو توی دستام بگیرم
نمی دونی چه حالی ام از این که همون روزی تو می رسی که می رم

به قدری چشم براهت بودم که می شد تموم جاده ها رو تو نگام دید
همه دل شوره ی دریا رو می شد تو مرداب زمین گیر چشام دید


*********************************************************

می خواستم رد پاهاتو دنبال کنم که بهت برسم...

ولی..

ابرا گریشون گرفت...

بارون،رد پاهاتو شست و با خودش برد...

انگار بارون هم دلش نمی خواست من بیام پیشت...!!!

من دست خالی موندم زیر بارون...

تنهای تنها...

بدون حضور تو...

من تنهایی رو به جون خریدم تا....

تا تو بخندی...

ولی...

.

.

.

من چقدر ساده بودم که فکر میکردم؛

تو تنها از این کوچه گذشتی....!!!

تو تنها،با یاد من می خندی....

.

.

.

من چقدر صادقانه،چترم رو گوشه ای گذاشتم تا مثله تو خیس شم از این بارون...

.

ولی تو...

زیر چتر کس دیگه ای زیر این بارون،به خوشبختی رسیدی..!!!

 

 

خیسم از حضور بارون...

.

.

.

آره....

بارون رد پاهای تو رو شست تا من کنار اونا،رد پای دیگه ای نبینم...!!!

**************************************************************************

 

همیشه اشتیاق مبهمی هست واسه اون که باید بی تو باشه
غروب ها که دلم می گیره می گم شاید امشب شب مهتاب باشه

***

(این متن توسط من نوشته شده)

+ نوشته شده در  89/04/11ساعت 10:52 AM  توسط Mдђ$д   | 

دلنوشته 1

سلام...

نمیدونم منو میبینی یا نه؟!....ولی ایکاش این حرفا رو ببینی و بشنوی و حس کنی...!!!

خیلی وقته میخوام باهات حرف بزنم...ولی مثله اینکه دیگه یادت رفته مهسایی هست...!!!

 

دوستای گلم,این دلنوشته ی منو بخونید....نمی دونم این نوشته چقدر شما رو یاد عزیزای از دست رفته تون میندازه...ولی///...

 

 

یادش بخیر...

من چقدر بابابزرگمو دوست داشتم.!سال چهارم دبستان,در عین ناباوری,اوایل بهمن,پدر بزرگم مریض شد...

اون موقع ها نمی دونستم چی شده...در کمال سادگی نذر کردم که اگه خوب شه,روزه بگیرم...

 

اون هفته مدرسمون,شیفت عصر بود.نزدیکه ظهر که من آماده شدم برم مدرسه,بابام از خونه ی مامان بزرگمینا زنگ زد خونه.به مامانم گفت مهسا رو بیار اینجا...بابابزرگش میخواد ببینتش....

 

رفتیم اونجا...

من رفتم تو اتاق]دیدم بابابزرگم مثه یه تیکه گوشت افتاده روی تخت...!!!رفتم جلو,..گفتم...خوبی؟!

گفت خوبم!,خوبم!,خوبم!!!!

بعد سرشو برگردوند...دیگه نگاهم نکرد...منم گریه کنان از اتاق رفتم بیرون....

 

بعد از مدرسه,من و مامانم رفتیم واسه بابا بزرگ,دارو بخریم...

نزدیکای خونشون-چون دم عید بو-ماهی میفروختن...

گفتم مامان بیا یه دونه بخریم..! مامان گفت بذار حاله بابابزرگ خوب بشه,با خودش بیا بخر..

وقتی رسیدیم,در خونه باز بود...!!! ما که رفتیم تو,دیدم زن عموم داره گریه میکنه...

مامانم پرسید چی شده؟! گفت بابابزرگ فوت کرد...!!!!

 

من روی زانوهام افتادم زمین...گریه کردم...خدا رو صدا زدم که منو از این خواب بد بیدارم کنه...ولی خواب نبود....!!!!

 

بعد ها فهمیدم که بابابزرگم به خاطره سرطان ریه فوت کرده...!!!

 

 

با اینکه خیلی دوسش داشتم,ولی این دل داری رو به خودم دادم که,مامان بزرگ هست..جاشو برامون پر میکنه!!1

 

از حق نگذریم,مامان بزرگم نذاشت,نبودشو احساس کنیم...نذاشت فامیل از هم بپاشه...

 

بعد از فوت بابا بزرگم من خیلی به مامان بزرگم وابسته شدم که ای کاسش اینجوری نبود...!!!

من هر روز عشقم نسبت به مامان بزرگم بیشتر میشد....

 

یه روز که عمه ام اینا مهمونی داده بودن,حاه مامان بزرگم بد شدو بردنش بیمارستان....

سکته کرده بود...

دو روز بد که من رفتم ببینمش,گفتن چون حالش خوب نیست(همه جاش باد کرده بود)باید ببرنش ICU!!!

 

مامان بزرگ من رفت ICU,و دیگه از اونجا بیرون نیومد..!!!!

 

اون همه وابستگی من به مادربزرگم,باعث شده که الان بعد از گذشت 5 ماه از فوتش,نتونم این واقعیت رو بپذیرم....

 

پ.ن:جز خدا به هیچکس وابسته نشین....

پ.ن:به قول یکی از ئوستای بوم سفیدی؛چه ساده بودم آن هنگام که می پنداشتم ترکیدن بادکنکم,دشوارترین حادثه عالم است.....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/04/04ساعت 11:8 AM  توسط Mдђ$д   | 

تغییرات تو وبلاگ

بنام اونی که آخرشه.....

سلــــــــــــام دوستای گلم...

خوبین؟!()

از معدلاتون چه خبر....؟!()

با نبود بوم سفید چه می کنید...؟!!!!

گفتم که میخوام یه تغییراتی توی وب بدم...()!!!

درسته وبلاگه من اولین وبلاگ برای سید محمد امین نبی اللهی هست, ولی از اونجایی که بنده بســــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــاررررررررررررررررررر تنبل() تشریف دارم, این وبلاگ پیشرفتی نخواهد داشت.....!!!!()

یعنی من صبا ساعت30/6بیدار میشم, ولی دیگه نمی تونم پاشم برم دوربینمو بیارم که از امین نبی اللهی عکس بگیرم()!! ترجیح میدم مثه جنازه جولو تی وی دراز بکشمو امین نبی اللهی تماشا کنم()!!!

ولی دوستای دیگه از جمله نگین جون-دوست خیلی عزیزی که من خیلی دوسش دارم-و سیمین و سروه عزیز-که خیلی از نظر مساحتی به هم نزدیکیم-خیلی تو این امر فعال هستند.....

به همین جهت عنوان وبلاگ من به((دلنوشته های مهسا+صدای جالبه امین نبی اللهی و علی ضیا)) تغییر می یابد!!!! امیدوارم حمایتم کنید...

هرگونه نظر,انتقاد و پیشنهاد,در راستای بهتر شدن این وبلاگ,با کمال میل پذیرفته و حدالامکان اجرا میشود....()

خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیلــــــــــــــــــــــــــــــی کتابی صحبت کردم....!!!!()

مدرسه ی ما هم که از 12 تیر شروع میشه ووووووووووو...()!!!

اصلا ما استراحت نداریم خیر سرمون....!!! نیست مثلا دبیرستانمون انرژی اتمی, باید از تابستون درس بخونیم....!!!! (الآن همه فک میکنن من پیشم...!!! نه باو تازه میخوام برم دوم دبیرستان...هنوز بچم...!!!!!!)

دوووووووووووووووووووووووووووستووووووووووووووووون داررررررررررررررررررررررم(دختر خانوما!!!())

به قول علی ضیا():راز رسیدن فقط همین است,,,,کافیست انار دلت ترک بخورد...!!!!

و باز هم به قول علی ضیا()(تو پشت صحنه گزینه جوان):انار دلتون چاک چاک!!!!!!

پ.ن:در نگاه من پرواز یعنی,با بال شکسته به هوای تو پریدن...!!!!!(علی ضیا())

                                                                                                      خدانگهدار

+ نوشته شده در  89/03/31ساعت 7:34 PM  توسط Mдђ$д   |